تبليغاتX
علی کریمـــــــی
علی کریمـــــــی
فرهنگی ، هنری ، اجتماعی ، خبری ... آغشته به کمی طنز ( بیگانه با فوتبال ! )
ساعت چنده ؟
 

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟؟

!!!پیرمرد: معلومه که نه. 

!!!چرا آقا مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟-

-
یه چیزایی کم میشه...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه.

-
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟


-
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

-
خوب...آره امکان داره.

-
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی.


-
خوب...آره این هم امکان داره.

-
یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده


-
آره ممکنه


-
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد.


-
لبخندی بر لب مرد جوان نشست.


-
در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما.


-
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد.


-
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه.


-
مرد جوان دوباره لبخند زد.


-
یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین

-
اوه بله...حتما و تبسمی بر لبانش نشست.


-
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه...می فهمی؟ و با عصبانیت دور شد.


 

2 نوشته شده در  88/03/05ساعت 19:40     | 

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">